دنگ..،دنگ.. ساعت گیج زمان در شب عمر می زند پی در پی زنگ. زهر این فکر که این دم گذر است می شود نقش به دیوار رگ هستی من... لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت ، نمی آید باز قصه ای هست که هرگز دیگر نتواند شد آغاز...
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
امروز دلم دوباره شكست.... از همان جای قبلی...! كاش می شد آخر اسمت نقطه گذاشت تا دیگر شروع نشوی.... كاش می شد فریاد بزنم... پایان! دلم خیلی گرفته!.... اینجا نمی توان به كسی نزدیك شد! آدمها از دور دوست داشتنی ترند....
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
آنکه با زندگی میسازد... زندگی را میبازد...... با زندگی نساز... زندگی را بساز.......
ღღღღღღღღღღღღღღღღღღღ
سالهــــــــــا دویده ام با قلبـــــــــی معلق و پایـــی در هــــوا دیگــــر طــاقت رویاهــــایم تمـــــام شده است دلم... . . . دلــــــــــم رسیدن می خواهــــــد!
که ستاره ها شب را برایم روشن خواهند کرد یادم باشد.....
،که قاصدکی در راه است
که بهار نزدیک است که فردا منتظرم میماند که من راه رفتن میدانم... و دویدن! و جاده ها قدم هایم را شماره خواهند کرد، اگر روزی دلم گرفت یادم باشد که خدای من اینجاست همین نزدیکی ها و من تنها نیستم...