...زنده بودن بی شوق

آه ، ای مطلع صبح
،كاش می شد، كه دل خسته ی من
،زندگي را ز نو آغاز كند
چشم ديگر به جهان باز كند
،دل نگنجد به برم
سینه تنگ است دریغا قفس است
کاش می شد که رهی باز کند
بگشاید پر و پرواز کند
،ای پرستوها، ای چلچله ها
کاش می شد که به همراه شما
بپرم تا لب کشت، بپرم سوی بهشت
خالی از حسرت و ناکامی ها، بی سرانجامی ها
دور از این
چهره های همه آلوده به رنگ
رنگ پاکی و صفا
،و به باطن دل ها، همه سرد
همه خاموش و سیاه
سینه ها همه لبریز ریا
،آه، ای سنگ صبور
کاشکی در دل من صبر تو بود
کاش می شد که تحمل کنم این مردم را
؟زندگی چیست مگر
زندگی زندانست
و در آن
زنده بودن بی عشق بی شوق
زنده بودن تهی از شور حیات
خیمه شب بازی بس مسخره ای است
در دل یک زندان
آه، بازیچه شدن
....چه غم جانکاهی است
...جاده ی موفقیت


جاده ی موفقیت سر راست نیست
پیچی وجود دارد به نام شکست
دور برگردانی به نام سردرگمی
سرعت گیر هایی به نام دوستان
چراغ قرمز هایی به نام دشمنان
چراغ احتیاط هایی به نام خانواده
تایر های پنچری خواهید داشت به نام شغل
اما اگر یدکی به نام عزم داشته باشید
موتوری به نام استقامت
و راننده ای به نام خدا
. . .به جایی خواهید رسید که موفقیت نام دارد
...غنچه از خواب پرید


غنچه از خواب پرید ، و گلی تازه به دنیا آمد
خار خندید و به گل گفت : سلام و جوابی نشنید
خار رنجید ولی هیچ نگفت
ساعتی چند گذشت ، گل چه زیبا شده بود
دست بی رحمی آمد نزدیک
...گل سراسیمه ز وحشت افسرد
لیک آن خار در آن دست خزید
و گل از مرگ رهید
صبح فردا که رسید
خار با شبنمی از خواب پرید
گل صمیمانه به او گفت : سلام
...بترس از بعضی آدم ها


...بترس از بعضی آدم ها
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺩﻭﺳﺘﺖ دارند
...ﻓﺮﺩﺍ ﺑﺪﻭﻥ ﻫﯿﭻ ﺗﻮﺿﯿﺤﯽ ﺭﻫﺎﯾﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﭘﺎﯼ ﺩﺭﺩ ﺩﻟﺖ ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻨﺪ
...ﻓﺮﺩﺍ ﺑﯿﺮﺣﻤﺎﻧﻪ ﻗﻀﺎﻭﺗﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻨﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﻣﯽ ﺑﯿﻨﯽ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﻗﺪﺭﺷﻨﺎﺱ ﻣﺤﺒﺘﺖ ﻫﺴﺘﻨﺪ
ﺁﺩﻣﻬﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺑﺎ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻫﺎﯾﺸﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﻪ ﻋﺮﺵ ﻣﯽ ﺑﺮﻧﺪ
...ﻓﺮﺩﺍ ﺳﺨﺖ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻨﺖ ﻣﯽ ﺯﻧﻨﺪ
آدم هایی که مدام رنگ عوض می کنند
امروز سفیدند ، فردا خاکستری و پس فردا سیاه
...آدم هایی که فقط ظاهرا" آدمند
!! چیزی هستند شبیه مداد رنگی های دوران بچگی مان
...هر چه بخواهند می کشند
...هر رنگ که بخواهند می زنند
....خــــــــــــــدا

شبا وقتی که بیداری
خدا هم با تو بیداره
تا وقتی که نخوابی تو
ازت چش ور نمیداره
خدا میبینه حالت رو
خدا میدونه حست رو
از اون بالا میاد پایین
خدا میگیره دست رو
خدا میدونه تو قلبت
چه اندازه تو غم داری
خدا میدونه تو دنیا
چه چیزی رو تو کم داری
خدا نزدیک قلب توست
با یک آغوش وا کرده
نذار پلکهاتو روی هم
اگه قلبت پره درده
خدا رو میشه حسش کرد
توی هر حالی که باشی
فقط باید تو با یادش
توی هر لحظه همراشی
... یه سال دیگه هم گذشت.... سال نو مبارک

...سال نو می شود...زمین نفسی دوباره می کشد
برگ ها به رنگ در می آیند و گل ها لبخند می زند
…و پرنده های خسته بر می گردند و در این رویش سبز دوباره
...من...تو...ما
...کجا ایستاده اییم...سهم ما چیست؟
…نقش ما چیست؟…پیوند ما در دوباره شدن با کیست؟
زمین سلامت می کنیم
و ابرها درودتان باد
و
چون همیشه امیدوار
…و سال نو مبارک
...بهار یک نقطه دارد نقطه آغاز بهار زندگیتان بی انتها باد











دنگ..،دنگ..